تبليغاتX
هر بودنی نشانه حضور نیست؛ بسا خیل حاضرانی که وجودشان انعکاسی از عدم است! ... به یاد آن غائبم که با حضوری غائبانه، خاطره اش صمیمانه به دل نشسته است به رنگ انتظار
به رنگ انتظار
از زمین دل برگیر که به کس دل ندهد؛ با من ای دوست بیا...


نرجس سیاهپوش شد...


"نرجس سیاهپوش شد"

این تیتر اولین خبری بود که کار کردم .....

سه سال پیش در چنین روزهایی مدرسه علمیه نرجس(س) مشهد به مناسبت فرارسیدن ماه محرم و عزاداری سیدالشهداء(ع) در آیینی باشکوه و دیدنی با حضور طلاب ایرانی و غیرایرانی و پرسنل مدرسه سیاهپوش شد و خبر این مراسم را هر چند با دلی اندوهبار اما از سر شوق ارسال کردم.....

اما؛

امسال و امروز نرجس دوبار سیاهپوش شد!

یک بار در عزای سیدالشهداء و یک بار هم امروز در عزای مدیر و مؤسسش....

این بار دیگر قلمم را یارای نوشتن نبود......

قلم روی کاغذ پیش نمی رفت تا بنویسم:

       "مدیر مدرسه علمیه نرجس(س) مشهد دار فانی را وداع گفت"

دیدار استاد طاها با آیت الله علم الهدی امام جمعه مشهد

خدایا هرگز باورم نمی شد چنین خبری را مخابره کنم ....... یا اولین نفری باشم که این خبر را انتشار می دهد!

آخر چگونه خبری را که خود هنوز باور نکرده ام منتشر کنم؟!!!!

خدایا ........ بانویی از تبار علم و عرفان، بانویی از تبار عشق، سربازی از سربازان مولا امام عصر(عج)، آنکه هر شنبه و چهارشنبه پای درس اخلاق خانواده و تفسیرش زانو می زدیم...... او می رود.....

او که آداب زیارتمان آموخت، او که حلاوت زیارت جامعه را با زمزمه عارفانه اش چشیدیم، او که با شنیدن نام صاحب الزمان(عج) به پهنای صورت اشک می ریخت، او که اهل عمل بود، او که خود و همه زندگی اش وقف اسلام بود، او که نه تنها برایمان استاد، که مادر و الگویی کم نظیر بود، نه تنها برای ما برای همه شهرهای ایران که او در آنجا حوزه علمیه ای تأسیس کرده بود، نه تنها ایران برای همه غیرایرانیانی که از اقصی نقاط جهان برای آموزش علوم اسلامی به این مدرسه آمده بودند، او که هر گاه می دیدمش لبخندی به لب داشت، او که مرا به نام خانم رسا می شناخت، او که با دیدنش آرام می گرفتم، او که درس عشق و زندگی به ما آموخت، او که رسم نوکری آستان امام زمان(عج) به ما آموخت، آموخت که همیشه مؤدب به آداب حضور در محضر حضرتش باشیم، آموخت که..........

 آری چنین فرزانه ای می رود......

پیام استاد

خدایا باورم نیست.... کاش می توانستم تنها یک بار دیگر ببینمش.....

بیش از یک ساعت طول کشید تا توانستم خبر عروج استاد فرزانه مان را در چند سطر بنویسم...... خبر که تمام شد و خواستم برای خبرگزاری بخوانمش، به سختی می توانستم بخوانم؛ از یک سو بغض گلویم را می فشرد و از سوی دیگر همه کلمات زیر سایه اشک پنهان شده بود و چیزی نمی دیدم که بخوانم.......

تا به حال سختی های مختلفی را در این حرفه دیده بودم اما این نوعش را انصافا اولین بار بود تجربه می کردم! (در این لحظات جانکاه یاد آقای حیاتی افتادم، آنگاه که خبر ارتحال امام خمینی(ره) را می خواند.....)

پیام استاد

امروز نرجس قیامتی بود...........

پیکر مطهرش را که آوردند به رسم ادب با نوای همیشگی که هنگام حضور استاد در جمعمان می خواندیم به استقبالشان رفتیم؛ «صلی الله علی محمد، صلی الله علی النبی، أنت شمس أنت بدر أنت نور فوق نور، أنت مصباح و ثریا أنت .......»

اما این بار استاد خاموش بود!

این بار دیگر کسی نبود تعارفمان کند بنشینیم، کسی نبود جواب سلاممان را پاسخ دهد، کسی نبود با نگاه مهربانش آراممان کند.......

استاد این بار چه آرام و سبکبال از مقابل دیدگانمان می گذشت و ما با باران اشک بدرقه اش می کردیم.....

خدایا وداع چقدر سخت است.......

سیل اشک امانمان نمی دهد که یکی از شاگردان چندین ساله استاد که اکنون خود مدرس اخلاق است، متوجهمان می کند که :

 اگر اشکتان را با اشک زینب(س) ممزوج نکنید مدیونید......

چرا؟

 چون استاد طاها خودش به ما آموخته بود که جز برای مصائب اهل بیت(ع) اشک نریزید......

پیام استاد

                         نرجس دوباره سیاهپوش شد.......

                                                                     آجرک الله یا صاحب الزمان(عج).......

********

پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت درگذشت بانو طاهایی

باسابقه‌ترین مدیر حوزه‌های علمیه خواهران کشور درگذشت

گذري كوتاه بر نیم قرن فعاليت هاي استاد فاطمه خاموشي(طاهائي)

دانلود متن کامل دو کتاب برجسته مرحوم بانو خاموشی

گزارش تصویری مراسم تشییع و خاکسپاری پیکر بانو طاهایی

بانو خاموشی از بنیانگذاران مکتب‌های علمی و دینی در کشورهای اسلامی بود

 درگذشت مرحوم بانو خاموشی ضربه ای بزرگ برای حوزه های علمیه کشور است

|+| نوشته شده توسط zahra در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 ساعت 20:44 | سلام بر مهدی (عج)



از شیعه تا شیعه....

....تنها ساعاتی چند پس از پایان آخرین امتحان، جهت تنفسی کوتاه هم که شده راهی یکی از مراکز دینی شهر می شوم تا پای صحبت هنرمندی بنشینم که گرچه چند روز بیشتر نیست اسمش را شنیده ام اما با دیدن آثار منحصر به فردش و خواندن مصاحبه هایی که در توصیف آثارش داشته، بسیار مشتاق شده ام تا از نزدیک با اندیشه هایش آشنا شوم....

راس ساعت مقرر به محل موردنظر می رسم؛ طبق معمول رأس ساعت شروع برنامه، پرنده پر نمی زند!

در راهرو منتظر می نشینم بلکه فرجی حاصل شود!

دقایقی بعد یکی از اساتید این مرکز که اتفاقا از بدو تولد هم شیعه بوده! با دیدن من در سالن یاد مصاحبه 5 ماه پیشش افتاده و با اینکه تنها مقصر این جریان خود اوست، مرا به باد توهین می گیرد! وقتی می بینم به هیچ منطقی سازگار نیست با سکوت ردش می کنم و درحالی که از برگزاری جلسه ناامید شده ام قصد بازگشت می کنم....

همین که به طبقه همکف می رسم با دیدن هنرمند شیعه فرانسوی و همسرش(مترجمش) از بازگشت منصرف می شوم.....

پس از خوش و بش های خصوصی مسؤولان و میهمانان، نوبت به ما رسیده و جلسه با 45 دقیقه تأخیر آغاز می شود.....

به کمک ترجمه روان همسرش از همان آغاز آن حس مبهمی که نسبت به افکارش داشتم پاسخ داده می شود....

او همچنان می گوید از ارزش هایش، از هدف و هنر مقدسش، از رنج ها و تنهایی هایش و.........

مدت ها بود دلم برای اشک تنگ شده بود...... امروز به لطف صحبت های عارفانه و حس سرشار از لطافت و قداست این هنرمند شیعه اشک امانم نمی داد.....

به راستی این حس پاک و لطیف جز نشئه ای روحانی نیست که او توفیقش را یافته و به گفته خودش این حرف ها  و این نقاشی ها نه محصول فردیت اوست و نه روح بزرگش بلکه حاصل آدمیت وجودش است .......

او با امام زمانش زندگی می کند، نفس می کشد، کار می کند و به انتظارش ایستاده ...... مثل ما فقط حرف نمی زند!

مسؤول جلسه در پایان، از نحوه خاص پوشش می پرسد و همسرش پاسخ می دهد که این لباس دوخت خود اوست که به مناسبت محرم و به منظور اعلام عزاداری و همدردی با مولایش امام زمان(عج) به تن کرده.....

جلسه تمام می شود، می خواهم به نمازخانه بروم که یادم می آید دلتنگ حضوری روحانی ام و کجا بهتر از حرم امام عشق؛ تا اذان می توانم به حرم برسم.....

هوا برفی است و دانه های سپید برف روی چادر مشکی ام که می نشیند صحنه ای وصف ناپذیر ایجاد می کند.....وای که چقدر عاشق راه رفتن در هوای برفی و بارانی ام مخصوصا اگر این راه به سمت پایانه تسکین دل ها؛ یعنی حرم مولا باشد!

صبح که برای امتحان اخلاق درس می خواندم در شرح خطبه همام مولی امیرالمؤمنین(ع) آمده بود که مؤمنان پرهیزکار خشمشان را فرو می خورند و بر نفس خود مسلطند.....

تا به حرم مولای رئوف برسم با خود می اندیشم به راستی کدام یک از ما شیعه هستیم؟

من، آن مصاحبه شونده به ناحق معترض یا هنرمند شیعه فرانسوی؟

رفتار کدام یک از ما بیشتر با این فرموده مولی مطابقت دارد؟

به جرم می رسم و در صف نماز می ایستم، ناگهان دخترکی شیرین زبان با نگاهی معصومانه روبرویم ظاهر می شود با خود فکر می کنم (آن هم سر نماز!) که این طفل پاک، فردا چگونه شیعه ای خواهد شد؟ 

شیعه ای از نوع من؟ از نوع آن مصاحبه شونده معترض؟ یا از نوع آن هنرمند فرانسوی؟!

خدا کند گزینه سوم صحیح باشد....

راستی! این هنرمند شیعه می گفت با توجه به ازدواجش با بانویی ایرانی و اینکه در کشورش حق حیات ندارد می خواهد ایران بماند، امیدوارم مثل «آمنه» کتاب قانون از دین داری شیعیان ایران در شگفت نشود!!!

* مشروح سخنان این هنرمند شیعه

٪٪٪٪٪٪

 پ.ن:

۱. «کتاب قانون» روایتی زیبا از حقایقی تلخ است! کتاب قانون چگونگی تغییر مسلّمات شیعیان ایرانی به عادیات و خرافات را به تصویر کشیده و گذشته از برخی موارد کلیشه ای که عموما در فیلم های ایرانی دیده می شود و نیز برخی القائات فکری نادرست، این فیلم توانسته از دیدگاه یک مستبصر لبنانی به آسیب شناسی رفتارهای به اصطلاح مذهبی ایرانیان بپردازد و اینکه مدعیان تشیع تا چه حد به کتاب قانون زندگیشان پایبندند؟
اما کارگردان محترم نیز نباید فراموش کند که ضمن نقد رفتارهای نادرست شیعیان و به بیراه رفتنشان، به کل ریشه دین را نزده و تفکری مثل لیبرالیزم و .... را به رسمیت نشناسد!

این درد بزرگی در سینمای ایران است که اصولا یا حرفی برای گفتن نداریم یا وقتی داریم، همراه اصلاح ابرو، چشم را کور می کنیم!!!

۲. امشب حوصله هیچ چیز را ندارم....... دلم می خواهد با آسمان برفی خدا تنها باشم، تنهای تنها....

 

|+| نوشته شده توسط zahra در چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ساعت 20:48 | سلام بر مهدی (عج)



پدری دیگر چشم به راه رفت....

پس از پدر و مادر کاظم اخوان، پدر محمدتقی رستگار مقدم، مادر سید محسن موسوی و پدر احمد متوسلیان، اين بار پدر سید محسن موسوی؛ حجت الاسلام «سید ذبیح الله موسوی» پس از ۲۷سال چشم انتظاری برای بازگشت فرزند برومندش، آرزوی دیدار فرزند را به سینه سرد خاک برد .....

سیدمحسن موسوی/کاردار ایران در بیروت/ربوده توسط عوامل رژیم صهیونیستی در سال 1361

به همین مناسبت دفتر ریس جمهور پیامی صادر کرد که متن آن به شرح ذیل است:

بسم الله الرحمن الرحیم
«خبر رحلت فقید سعید حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج آقای موسوی پدر دیپلمات جاویدالاثر سید محسن موسوی واصل و موجب تالم و تاثر شد.
این روحانی جلیل القدر عمری را در تب و داغ دیدار فرزند برومندش گذراند و در انتظار فرزند رنج کشید و صبوری کرد.
دوری چهار دیپلمات ربوده شده توسط مزدوران صهیونیستی سالهاست خاطر مردم انقلابی ایران اسلامی را می آزارد. آزادی این عزیزان یک مطالبه ملی و انسانی است و همه آزادیخواهان و مجاهدان جهان نیز این تضییع آشکار حقوق انسانی را برنتافته و از طریق مجامع بین المللی خواهان پاسخ گویی رژیم نامشروع صهیونیستی خواهند بود.

بی تردید گذشت زمان موجب فراموشی نام و یاد این عزیزان نشده و این مطالبه هر روز بیش از پیش جدی تر خواهد بود.
دفتر رئیس جمهور اسلامی ایران درگذشت این روحانی فرزانه و صبور را به بیت مکرم و ملت رشید ایران تسلیت عرض می نماید و از خداوند منان غفران الهی برای این پدر رنج کشیده و بازگشت چهار دیپلمات ربوده شده به آغوش ملت را مسئلت می نماید. »

روحش شاد...

به امید رهایی عزیزانمان از چنگ رژیم صهیونیستی و بازگشتشان به میهن؛ هر چند.....

*******

پدر حاج احمد هم رفت...

قربانیان تغافل

|+| نوشته شده توسط zahra در شنبه نوزدهم دی 1388 ساعت 9:42 | سلام بر مهدی (عج)



دریاب...
 

الهی چه زیباست به سویت بال گشودن .......

 

|+| نوشته شده توسط zahra در جمعه هجدهم دی 1388 ساعت 22:38 | سلام بر مهدی (عج)



منتظران مهدی(عج) به هوش!

 

منتظران مهدی(عج) به هوش!

 

ظهور مهدی(عج) را

 

با علم و بصیرت

 

به انتظار بایستیم که؛

 

حسین(ع) را منتظرانش کشتند!!

 

منتظرانی بی بصیرت...

 

**************

 

پ.ن: تشنه ام مولا!

نه تشنه آب که تشنه یک لحظه دیدار،

یک لحظه حضور در آستانت، تشنه یک نگاه دیگر

حتی شده از دریچه کوچک پنجره هتل باب الحوائج که آن پرچم سرخ فام بارگاهت هر صبح و شام نوید همجواریت را می داد و دلم آرام می گرفت....

مولا می شود دوباره بخوانیم؟

بگو چه کنم با این دل تنگ؟

تشنگی قرار از کفم ربوده مولا...

بیقرارم مولا...

|+| نوشته شده توسط zahra در یکشنبه ششم دی 1388 ساعت 18:57 | سلام بر مهدی (عج)