تبليغاتX
هر بودنی نشانه حضور نیست؛ بسا خیل حاضرانی که وجودشان انعکاسی از عدم است! ... به یاد آن غائبم که با حضوری غائبانه، خاطره اش صمیمانه به دل نشسته است به رنگ انتظار
به رنگ انتظار
از زمین دل برگیر که به کس دل ندهد؛با من ای دوست بیا ...


مردي مي آيد ز خورشيد ...

به ياد او كه روزي خواهد آمد ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني


 

زمین آب می خواهد، آسمان آب مي  خواهد، قلب ها تشنه اند،چشمها از عطش ترك خورده اند، فرياد وا عطشا از حلقوم زمين و زمينيان برخاسته است، ماهي ها دعا مي كنند و پرندگان نيز.

ساكنان بي تاب و عطشان زمين، دست فرا چشم خويش گرفته ـ تا   ناكجاـ خيره به را نگرانند و چشم انتظار.

 

اين انتظار، تنها روح اميد است؟؛ تنها راه نجات ـ تولدي دوباره اما نامكررـ كه در اين تن مرده همچو انفاس مسيحايي مي دمد و خفتگان را از گور خويش برمي انگيزد.

 

 به ما گفته بودند:  آبتان به زمين فرو مي رود! گفته بودند وقتي كه چشم هايتان هيچ نجات دهنده اي نديد و قلبتان هيچ صدايي نشنيد،وقتي كه دستانتان به هيچ ريسماني نياويخت، به كجا چنگ مي زنيد؟ چه مي كنيد؟ چگونه احيا مي شويد؟

 

   چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد

 

به ما گفته بودند اگر ناگهان آبتان به زمين فرو رود و ديگر هرگز نتوانيد آب به دست آوريد، كيست كه براي شما آب پديد آورد؟

بدون آب چگونه مي توان روئيد؟ چگونه مي توان سبز شد؟ بهار آورد، شكوفه زد؟!چگونه مي توان قد كشيد؟! از بي آبي خاك را با پنجه مي خراشيم، در هر مردابي فرو مي رويم، در رسيدن به هر سرابي مي كوشيم امام باز هم ...

 

باز هم اين نداي "هل من ناصر ينصرني" از ما نيست كه فرامرز اين كره خاكي رفته است، اين نداي آن "حبل المتين آسماني" است كه ما را براي نجات مي خواند، تا از درياي زلال و گواراي وجودش، جرعه اي بنوشاند. كجا را جستجو مي كنيم؟

 

خاك مكان تعلق نيست، اين زمين نه جاي ماندن است، اين تن جاي پروراندن كرم ابريشم نيست؛ پيله اي است كه پروانه اي دل آن را بشكافد و به سوي منشأ نور به پرواز در آيد. اين چه بي خبري است كه دلبسته مركب تن شده ايم؟ چه غفلتي است كه به تبعيدگاه خويش خو گرفته ايم؟ كدام حادثه شفاف تر است از خورشيدي كه در سجده "امن يجيب ... انتظار طلوع خويش را بر شب تيره ما مي كشد؟! كدام حقيقت ضروري تر از نوشيدن آبي گواراست براي تشنه اي كه از عطش مي سوزد؟

 

چشم هايي كه از اقيانوس سرشارترند، انتظار بيداريمان را مي كشند؛ ظرف هايمان واژگون است وگرنه باران حضورش، يك ريز و پي در پي فرو مي بارد ....

 

آري ما عادت كرده ايم بگوييم منتظريم، عادت كرده ايم بعد از صلوات هايمان و "عجل فرجهم" بگوييم، عادت كرده ايم دعاي فرج بخوانيم و از روي عادت هر روز پس از نماز براي سلامتي اش دعا كنيم...

عادت كرده ايم به نبودنش، به نيامدنش، به عدم درك حضورش ...

اگر آنقدر كه براي سلامتي يك بازيگر، يا پيروزي يك تيم فوتبال حساسيم و از صميم قلب دعا مي كنيم، براي فرج ليلة القدرمان دعا مي كرديم ...

 

 

·    تنها چيزي كه موجب محروميت شما از ديدار ما شده، آن اعمال ناپسنديست كه انجام مي دهيد و گزارش آن به ما مي رسد.

·    و اگر شيعيان ما كه خداوند آنان را به اطاعت خويش موفقشان بدارد، در وفا به پيماني كه با ما دارند، يكپارچه مي شدند، هرگز از ملاقات ما محروم نشده و البته سعادت حضور در محضر ما با معرفتي حقيقي هر چه زودتر نصيبلشان مي شد.

·        شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي خواهند، اگر بخواهخند، دعا مي كنند و فرج ما مي رسد.

·        براي رسيدن به معرفت(ارتباط روحي) تزكيه نفس كنيد نه براي رسيدن به جسم امام.

·        اي شيعيان براي كسي كه به او دل سپرده ايد(امام زمانتان) زينت باشيد و مايه ننگ و عيب برايش نباشيد.

 

 

(  يا الله يا رحمن يا رحيم يا مقلب القلوب ثبت قلوبنا علي دينك )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در یکشنبه سی ام بهمن 1384 ساعت 8:46 | سلام بر مهدی (عج)



اي كه مرا خوانده اي راه نشانم بده

يا عالي

 

اللهم عرفني نفسك فانك ان لم تعرفني نفسك لم اعرف رسولك

اللهم عرفني رسولك فانك ان لم تعرفني رسولك لم اعرف حجتك

اللهم عرفني حجتك فانك ان لم تعرفني حجتك ضللت عن ديني

 

اولين گارا ما را بياموز كه از هر سپيده اي عروجي بسازيم و در هر نيمه شبي نقاب از رخساره رمزي بگشاييم.

آخرين گارا! ما را با عصمت زنبق ها و صفاي آلاله ها پيوند ده.

به ما فرصت بخش تا ثانيه هامان را گلكاري كنيم.

اي زادگاه خورشيدها! ما را به فريباترين چشم انداز كوهستان هاي عزلت راهنمايي كن.اي ترانه خيزترين ساحل اصوات! ببين كه چگونه بشر در كابوس رگبار دست و پا مي زند، اكنون از پشت پنهاني ترين گلبرگ ها،آن معنوي تزين آواز غريب ترين پرندگان را برانگيز تا ذوق ابديت در ذائقه بشر پيدا شود.

خداوندا! از جسم ما بكاه و به روان ما بيفزا. ما را بستر شبانه اشك ها و نيايش ها گردان.

در اين روزگار سياه بي شعله، در اين قرن غيبت و هزاره حسرت، در اين زمانه شدت و جراحت، عصر سرگرداني قبيله ها و بيگانگي عشيره ها، در اين زمانه خاكستري رنگي كه درختان،در محاصره ميله ها قرار گرفته اند، ما را بدل به شيون كن تا براي هميشه يادآور داغ وداع تو بر گونه دلدادگانت باشيم.

 

من ملك بودم و فردوس برين جايم بود

 

 

آدم آورد در اين دير خراب آبادم

|+| نوشته شده توسط zahra در سه شنبه هجدهم بهمن 1384 ساعت 6:24 | سلام بر مهدی (عج)