تبليغاتX
هر بودنی نشانه حضور نیست؛ بسا خیل حاضرانی که وجودشان انعکاسی از عدم است! ... به یاد آن غائبم که با حضوری غائبانه، خاطره اش صمیمانه به دل نشسته است به رنگ انتظار
به رنگ انتظار
از زمین دل برگیر که به کس دل ندهد؛با من ای دوست بیا ...


کجا رفتند کجا می رویم؟!

کجا رفتند کجا می رویم؟! 


قبل التحریر: هرچی با خودم کلنجار رفتم که بشینم این یه ساعتو درس بخونم و پست جدید نزنم دیدم نمیشه!

هر کار کردم دلم نیومد حالا که تو ایام شهادت دکتر چمران هستیم، مطلبی راجع بهش ننویسم. همینطور دکتر شریعتی....

 

                                                     **********

نمی دونم ولی احساس میکنم هر سال که میگذره، به ظواهر بزرگداشت شخصیت ها افزوده میشه و از محتوا و اونچه که باید از مراسمات بزرگداشتشون برداشت بشه، کم میشه .....!؟ 

 بدجوری داریم تو ظواهر امر غرق میشیم به جای شناسوندن ابعاد مختلف و ناگفته های زندگی این شخصیت ها، هرساله تنها به برگزاری یک سری برنامه ها و مراسمات کلیشه ای و تکرار مطالبی گزینشی از این عزیزان ( درواقع محصور کردن شخصت اونها در برداشت های سلیقه ای و مصلحتی! ) اکتفا میشه و بعد از اون روز هم دوباره همه چی میشه مثل روز اول؟!

واقعا نمی دونم چی بگم؟! خدا عاقبتمون رو بخیر کنه ان شاء الله

 

 

اما دو نکته از شخصیت شهید چمران خیلی برام جالب توجهه:

  • یکی عمق معرفت و عرفان و عشقش نسبت به خداوند و اینکه مدام طلب درد میکنه و با تمام وجود به این معنا رسیده که درد ( عشق خدا ) انسان سازه و  کیمیاییه که انسان رو از گرداب غفلت و روزمرگی نجات میده و  ..........
  •  و یکی هم تسلیم و رضایتش به قضای الهی است که اینم در واقع نشأت گرفته از همون مورد اول یعنی عشق به خدا و ذوب شدن در کوره درد و رنجه .......

 

و همین مسأله هم باعث میشه که یه نگاه کاملا متفاوت از دیگران به دنیا داشته باشه و همه چیز رو جلوه ای زیبا از وجود معبود ببینه .......

 

یه خاطره از شهید چمران در همین رابطه که هیچوقت فراموشش نمی کنم و تو موقعیت های مختلف به یادش می افتم، اینه ( البته به دلیل زیق وقت شدیدا خلاصه شده) :

 

« تو یکی از حملات گسترده رزیم صهیونیستی به جنوب لبنان و در حالیکه شهر زیر آتش سنگین توپخانه قرار داشت و همه مردم یا به دنبال پناهگاه و یا ....... با نگرانی و اضطراب رفتم سراغ مصطفی . هرچی تو خونه گشتم پیداش نکردم، تا اینکه بالاخره رو پشت بام خونه دیدمش . در حالیکه لبخند  ( رضایت) به لب و با آرامشی عجیب به غروب خورشید خیره شده بود ........... رفتم جلو و با تعجب گفتم:" مصطفی تواین بحبوحه جنگ و توپ وتانک و گلوله تو با خیال راحت اینجا نشستی چیکار میکنی؟! "

 

                               محو جمال کیستی؟

 

گفت: " ببین غروب چقدر زیباست. ببین خداوند چقدر زیباست که غروبی به این زیبایی رو پدید اورده و .... "

 

همینطور که داشت غروب و زیباییشو و ...... تو صیف می کرد، من از این همه آرامش و توجهش به خداوند تو این موقعیت مبهوت مونده بودم و ........ »

 

یادمه تو دانشگاه ساعت ها با بچه ها رو این خاطره و دهها خاطره دیگه از شهید چمران و سایر شهدا، بحث می کردیم و به حمدلله به نتایج خوبی هم می رسیدیم ولی افسوس که به کار بستن و عمل کردن به این نتایج، زیاد دووم نمیاورد و متأسفانه به دلایل مختلف که یکیش دور شدن از همچین جمع هایی بود، به فراموشی سپرده می شد تا روزایی مثل این روزا که باز به یادشون می افتیم !

 

به قول شهید چمران:

 

" خدایا پیش از اون که به من نعمتی بدی، ابتدا ظرفیت پذیرش و درک اون نعمت رو بده ..." 

 

"خوش دارم که زمین زیراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم "

 

 راستی به نقل از یکی از همرزمان شهید تکیه کلام چمران " عزیز " بوده و همه رو با این کلمه مورد خطاب قرار می داد. به معنای واقعی مومن بود و مصداق این جمله که "مومن شادیش در چهره و حزنش در قلبش است" به هر جا وارد می شد شادی و طراوت ایجاد می کرد ....

               در ساحتی از خدای  تا انسان، مردی بلند بود نام او چمران

 

 

 

و جملاتی از دکتر شریعتی که همیشه تو ذهنمه : 

 

                           

  •  حتی اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا با من است
  •  خدایا عقیده ام را از دست عقدهام مصون بدار
  •  آنان که رفتند کاری حسینی کردند، آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند.

 

و قسمتی از مناجات های دکتر شریعتی:

 

خداوندا! به‌ علماي‌ ما مسووليت و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌ و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب‌ و به‌ زنان‌ ما شعور و به‌ مردان‌ ما شرف‌ و به‌ اساتيد ما عقيده‌ و به‌ دانشجويان‌ ما نيز عقيده‌ و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به‌ دينداران‌ ما دين‌ و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد و به‌ هنرمندان‌ ما درد و به‌ شاعران‌ ما شعور و به‌ ضعيفان‌ ما نيرو و به‌ محافظه‌كاران‌ ما گستاخي‌ و به‌ نشستگان‌ ما قيام‌ ببخش.

به‌ خاموشان‌ ما فرياد و به‌ مسلمانان‌ ما قرآن‌ اي‌ خداوند! و به‌ شيعيان‌ ما علي‌ و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌ و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌ و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌ و به‌ مجاهدان‌ ما صبر و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي‌ و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ ببخش.

 

 خدايا ! به من زيستني عطا کن که در لحظه مرگ بر

 

    بی ثمري لحظه اي که براي زيستن گذشته است

 

     حسرت نخورم و مردني عطا کن که بر

 

             بيهودگي اش سوگوار نباشم

 

یادمان نرود که در جعبه شیشه ای دنیا محصوریم و آن بالا جایی که نه من می بینم و نه تو مردانی حضور دارند که ما را می بینند ...

به امید روزی که تنها گوینده یا شنونده وصایا، خاطرات و  .... این عزیزان نباشیم. بلکه در لحظه لحظه زندگیمون عامل به سیره این عارفان واصل باشیم.

 

 

                                  *********

بعدالتحریر: مطلب زیاده و فرصت کم چاره ای نیست باید تمومش کنم ....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 6:21 | سلام بر مهدی (عج)



ما اینگونه یاد گرفته ایم(2)

ما اينگونه ياد گرفته ايم كه هر كسي از دنيا رفت برايش بخوانيم ، از او بگوئيم و حسرت بخوريم اما يكي نيست كه بگويد چرا در حضور و حيات افراد با نام و نشان اما غريب و مظلوم از آنها ياد نمي كنيد؟!


همتي اي دوست كه نه چرب و شيرين خوردن و سخن نيكان بر زبان راندن وكار بدان كردن، سنت خوبان است و نه توحيدي سخن گفتن ودور زيستن، راه مردان خدا.

به راستي كوچ اين پرندگان عاشق را هر كه ببيند و دلش نلرزد، انسان نيست؛ آنكه از آتش اين عشق، خيمه اش نسوزد، سنگ وگل است نه اهل دل.

 

عصر، عصر عجيبي است، عصر كامپيوتر، عصر ارتباطات، عصراطلاعات، عصر خميني، عصر رجعت دوباره انسان . . . امروز كه كوچكترين كشف علمي، با سرعتي فوق سرعت صوت، در جهان منتشر مي شود، در عصري كه همه داد صلح و دوستي، فرياد همساني، و برابري، سر مي دهند، اي شهروندان خاموش دهكده جهاني! كدخدا را خبر دهيد!؟ به جناب « مك لوهان » هم بگوييد ۲۴ سال است كه جواناني از ايران را ربوده اند، ولي هيچ كس نمي داند كه آنها در كجاي اين دهكده هستند!

 

                       به ربع قرن سکوت پایان دهید

 

۲۴ سال پيش، در هنگامه آتش و خون، كه ملت مسلمان ايران، در شادي و جشن آزادي خرمشهر به سر مي بردند، رژيم اشغالگر قدس، كه از شكست عظيم عراق، در عمليات « الي بيت المقدس» سر در گم شده بود، در طرحي هماهنگ با حكام رژيم بعث عراق، اقدام به تجاوز به خاك لبنان نمود و بخشهاي عظيمي از سرزمين مهد علم و فقه تشيع  را به اشغال خود در آورد.

 

درآن ايام كه سردمداران كشورهاي عربي، تنها به صدور بيانيه و محكوميت لفظي بسنده كرده و چشمان خود را بر اين جنايت عظيم كه در حق فلسطيني ها و لبناني ها اعمال مي شد، مي بستند، غيور مرداني از جمهوري اسلامي ايران، به ياري برادران ستم ديده خويش شتافتند اما خود حاميان بي حامي شدند. آن شيرمردان جاودان در عرصه عشق، شخصيتهايي بودند كه در مرزهاي جغرافيايي نمي گنجيدند؛ آنها وراي مرزهاي جغرافيايي به انسانيت و عدالت در سراسر جهان مي انديشيدند.

 

 آري، 14 تيرماه 1361، آغاز بي نشاني جواناني از ايران است به نامهاي احمد متوسليان ديپلمات ايراني حاضر در لبنان، سيد محسن موسوي كاردار اول سفارت ايران در بيروت، كاظم اخوان عكاس و خبرنگارخبرگزاري جمهوري اسلامي و تقي رستگار مقدم مشاور فني هيئت ديپلماتيك، كه به رغم مصونيت سياسي، در 40 كيلومتري شرق بيروت توسط شبه نظاميان اسرائيلي ربوده شدند و تا امروز از آنها هيچ خبر موثقي در دست  نيست.

 

در طي اين ۲۴ سال، كه تلخ ترين ايام براي خانواده هاي اين دليرمردان بوده، اخبار بسيار ضد و نقيضي از سلامت يا شهادت آنان منتشر مي شود.  

  

به گفته يكي از خانواده هاي اين عزيزان:

 

‹‹بايد خودتان در بيم و اميد زندگي كرده باشيد تا بدانيد با آدمي چه مي كند››   

 

        ۲۴years  of cattivity and silence in

           the heart of the sivilized world

claiming to defend human

rights

 

    در همین زمینه:

                  

|+| نوشته شده توسط zahra در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385 ساعت 6:9 | سلام بر مهدی (عج)



ظهور کن ای "م ح م د "

 

دو ديده بگشا اي محمد! ... چشم باز كن اي امام رحمت! ... نظري كن اي مخلوق كامل! ... ديدگان خود به اين جهان بگشا! منوّر كن اين ظلمت‌كده را! ... بيا كه طاق كسري تشنه‌ي فروريختن است! درياچه ساوه آرامش مي‌طلبد! آتشكده‌ي فارس مشتاق دين توست! بيا كه لات و هبل‌ها نيز خسته شده‌اند از جهل اين مردم! ... بيا ... بيا اي محمّد! ... ديده بگشا! ... دمي كش و بازدمي ساري ساز! نفس بكش كه اينجا هوا تنگ است! ... نفس! اي محمّد!

بنفسی انت یا رسول الله

تو را به خدا بيا! بيا كه همه‌ي عالم تشنه‌ي لب‌هاي توست! ... بيا ... دو ديده بگشا اي محمد!
   بيا كه عام الفيل است! بيا كه ابرهه‌ها دندان تيز كرده‌اند براي كعبه! بيا كه لشكر فيل آمده! بيا و يك بار ديگر بخوان: بسم الله الرحمن الرحيم * ألم تركيف فعل ربك بأصحاب الفيل؟ * ألم يجعل كيدهم في تضليل؟ * و أرسل عليهم طيراً ابابيل * ترميهم بحجارةٍ من سجّيل * فجعلهم كعصف ماكول*


   اي محمد! طاعوني ديگر بينداز به جان ابرهه و يارانش. ببين! ... نگاه كن! ... مگر اين‌ها كه بر زمين افتاده اند، امّت تو نيستند؟ مگر اين سرزمين كه به زور مي‌خواهند از ما بگيرند، متعلق به تو نيست؟ اين درخت تنومند كه سرافراز ايستاده، مگر خون هزاران شهيد از فرزندان پاك تو به پايش نريخته؟ تصوّر كرده‌اند مي‌توانند ريشه‌اش را بزنند!!! اي محمّد! ما پاي اين شجره طيّبه ايستاده‌ايم. ولي نمي‌توانيم ببينيم اين همه با دين تو بازي كنند! اين همه بدعت به سنّت محمّدي‌ات وارد كنند! طاقت نداريم خون عزيزانمان را لگدكوب عدّه‌اي اُموي مسلك ببينيم! آخر اين‌ها چه از جان تو و امّتت مي‌خواهند؟


   بيا كه منسوخ شد مروّت و معدوم شد وفا! ما هم مي‌سوزيم وقتي بارگاه فرزندان برگزيده‌ات را خراب شده و بي سقف مي‌بينيم! اي محمد! اگر تو مي‌تواني اهانت‌هاي عده اي ضعيف و بوزينه صفت كه به ساحت مقدّست روا مي‌دارند تحمل كني، ما نمي‌توانيم! آخر مثل تو حليم و بردبار نيستيم! چه كنيم!؟ ... بيا! ... قسمت مي‌دهم بيا! ... بيا و خون تازه‌اي در رگ‌هايمان جاري كن! ... اگر قرار است قبل از آمدنت سپاه ابرهه از بين برود؛ اگر قرار است آن پرندگان ابابيل كه همچون طاعون به جان سپاه فيل بيفتد ما باشيم، ما حاضريم. آماده‌ايم. پاي دينت ايستاده ايم. ولي تو را به خدا ... نگه داشتن دينت چون نگه‌داري آتش بر دست شده! ... اي آخرين فرستاده، بيا! ... دو ديده بگشا ... اي محمد!


   جانم به فدايت! در فراقت نپخته مي‌سوزيم! جوان ناشده پير مي‌گرديم! مدار زندگي‌هامان به عكس مي‌چرخد! ماشين‌ها آدم شده اند و انسان‌ها ماشين! نظم دنيا به هم ريخته! غنچه‌ها نشكفته پرپر مي‌شوند! خارها لب ديوار نشسته‌اند! نهنگ‌ها دسته جمعي خود را مي‌كشند! روبكان قرآن سر نيزه مي‌كنند! به فرياد زمين برس اي پيامبر اُمّي! زنان مرد شده‌اند و مردان زن! بشر گمراه گرديده! دزدي رسم شده! شكم، پرستشگاه؛ شهوت، نياز هرجا و خشونت هنر زيبا!


   آه اي محمّد! دلمان گرفته ... مثل اين آسمان! ... چشممان روشني ندارد ... مثل اين شب بي مهتاب! ... تنمان لرزان است ... مثل اين زمين! گاه بغضمان مي‌تركد، مثل اين كوه! بي‌تاب مي‌شويم مثل اين باد! از كوره درمي‌رويم مثل اين دريا! ... اي محمد! ... به خدا دلمان تنگ است!
   دو ديده بگشا! ... چشم باز كن! ... نظري كن يتيمانت را! ... رحمي بنما بر ابناء آدم! هابيل‌ها را كشتند! خوبانمان يك به يك از بينمان رفتند! ما مانديم و خورشيد پشت ابر! ما مانديم و يك دنيا حسرت و آرزو؛ بيم و اميد؛ خوف و رجا! ...

 

 اي محمد! به خدا كه اگر نبودي من هم نبودم! هيچ مخلوقي نبود! پس حالا كه هستم به خاطر توست! به اذن تو نفس مي‌كشم. از صدقه سري تو روزي مي‌گيرم. حياتم به بركت وجودت مي‌باشد. ... اي محمد! ... به خودت قسم كه زندگي اين دنيا حيات نيست! لهو و لعب است! همه‌اش بازيست! نمي‌خواهم بازيچه باشم! نمي‌خواهم تن به اين عادت دهم! نمي‌خواهم در اين دنيا مردگي كنم! كمكم كن! خسته ام! ... خسته‌ي خسته! دلم آسمان مي‌خواهد! سينه‌ام گنجايش كهكشان‌ها را جستجو مي‌كند! چشمانم طاق ابروانت را مي‌طلبند! گوشهايم به سمت زبانت مي‌چرخند! لبانم در عطش يك جرعه از جام تو مي‌سوزند! سرم قدوم پاكت را مي‌خواهد! دستانم به گدايي كرمت بلندند! پاهايم منزلت را جستجو مي‌كنند! ... اي محمد! ... كجايي پدر جان!؟ بيا باباي خوبم! بيا و دستي بر سر يتيمانت بكش! به خدا كه جز مَحبّت تو در دلم نيست! اگر هست آن محبّت حقيقي نيست. گرد و غباري است كه با گوشه‌ چشم تو پاك مي‌شود. اشكم را در مي‌آوري! بيا كه تشنه‌ام! بيا كه دارم مي‌سوزم! بيا كه غرق مي‌شوم! بيا كه اگر نيايي معصوميتم را از دست مي‌دهم! ... بيا كه مي‌خواهم اينجا، از ستيغ كوه ‌چون خورشيد، سرود فتح را خوانم! ... بيا اي محمد! ...
  متی ترانا و نراک ...

 پس چرا نمي‌آيي!؟ منتظر چه هستي!؟ اي فرزند عبدالله! «تو» بايد پدر اين امّت باشي! ... تو و علي! عليِ اعلي! من آن‌ها را به سوي تو مي‌كشم! تو نيز آن‌ها را به سمت من دعوت كن!» ... آري! به راستي‌كه تو پيامبر رنج و شكيبايي هستي! و چه زود با مادر نيز وداع مي‌كني! اين‌بار تو مي‌خواهي به خدا بگويي: «مادرم آن آخرين دخترم مي‌باشد كه خلقت من هم به خاطر اوست! امّ ابيها!»
   آه اي محمّد سخنم مشوش است! دلم بي‌تاب! دوست دارم فقط با تو سخن بگويم! فقط تو را بخوانم! تنها نام تو را بنويسم: اي محمّد! اي احمد! اي مصطفي! اي مقام محمود! اي سراج منير! اي امام رحمت! اي خاتم النبيّين! اي سيّد المرسلين! اي رسول الله! اي حبيب الله! اي خليل الله! اي نجيب الله! اي نبيّ الله! اي صفيّ الله! اي رحمت الله! اي خيرة الله! اي نور الله! اي محمّد! ... بيا! ... تو را به خدا بيا! ... دو ديده بگشا اي رسول خاتم!

 

ظهور كن اي پيامبر اعظم!

 

ظهور! اي « م ح م د » !

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در جمعه نوزدهم خرداد 1385 ساعت 6:9 | سلام بر مهدی (عج)



فراموشی هرگز

فراموشی هرگز ...؟!!!


با ورود به سال 85، بیست و چهار سال از حادثه ای می گذرد که اگر برای تعدادی از اتباع مدنیت متفرعن مغرب زمین به وقوع پیوسته بود، یقینا تا به امروز بیش از هشت هزار و سیصد قطعنامه در محکومیت مسببین چنین واقعه ای صادر کرده و به امضای هشت هزار و سیصد سازمان مترقی ! مدافع حقوق بشر و مخالف تروریسم بین الملل رسانده بودند.

 

گناه این چهارتن، آن همه عظیم بوده است که قطعا سزاوار کمترین بذل توجهی از سوی محافل غربی مخالف تروریسم و مدافع منشور حقوق بشر نبوده اند ! اولا از حیث نژادی و قومی، جرم این چهار تن کاملا محرز است. آنان نه منسوب به نژاد صد در صد سفید و پاستوریزه "آنگلوساکسون" بوده اند و نه دستکم چون برخی غربزدگان متولد ممالک جهان سوم، افتخار! دارا بودن تابعیت مضاعف جوامع متمدن غربی را داشته اند.

 

در ثانی، آنان مرتکب جرم بزرگتری هم شده بودند که در واقع امر، ناهنجارترین نوع جنایت عقیدتی ! است. این چهار تن، نه تنها نسبتی با قوم برگزیده گوساله پرستان بنی صهیون نداشتند، بلکه در زمره معتقدین به افراطی ترین اندیشه های بنیاد گرایانه و مخل روند سازش خاورمیانه، یعنی مکتب تشیع امام خیبر شکن علی (ع) بوده اند؛ به علاوه، هر چهارتن، تبعه کشوری هستند که غرب دموکراتیک و مردم سالار، سالهاست آرزوی خشکاندن ریشه حیات مردم آن را داشته اند ! چه گناهی از تابعیت جمهوری اسلامی ایران بالاتر؟

 

 

                                عزیزانمان را برهانید     

            

حال اگر کسی بگوید، این چهار تن عضو هیاتی دیپلماتیک بوده اند، معلوم می شود که معنی دیپلماسی را نمی فهمد، دیپلماسی، یعنی کشتار صد در صد دموکراتیک صدها تن زن و کودک بنیادگرا، توسط خلبانان خردگرای هلی کوپترهای توپدار " آپاچی" ارتش اسرائیل در اردوگاه "قانا" و "جنین" !

 

شاید برخی مطلق گرایان احساساتی بگویند این چهار تن برای ماموریتی امدادی و نوعدوستانه راهی بیروت شده بودند. معنای ماموریت امدادی و بشردوستانه در لبنان را باید از جناب "آریل شارون" قصاب آوارگان لبنانی و فلسطینی اردوگاههای "جنین" و "صبرا و شتیلا " پرسید.

 

ادعا کرده اند این چهار تن را به رغم داشتن مصونیت سیاسی ربوده اند ! اصلا چه کسی به آنان حق مصونیت سیاسی اعطا کرده بود؟ در ساحت تشخیص مصونیت سیاسی، تنها مرجع ذیصلاح و معتبر جهانی، « خرس کوکی» اطفال ریش دار بنی صهیون در کاخ سفید – ببخشید ! – مقام محترم ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکاست !

 

می گویند یکی از این چهار تن، کاردار سفارت کشور ایران در بیروت بوده است ! چه مدرک جرمی از این بهتر ؟! ؛ هنگامی که به فرموده رئیس جمهور خوش قیافه ! عمو سام ، آقای "بوش"، ملت ایران تروریست است، مسلما که کاردار سفارت چنین ملتی هم یکپا تروریست خطرناک است !

 

مدعی شده اند که آن دیگری خبرنگار و عکاس جراید ایران بوده. بر اساس تصاویر دریافتی از ماهواره های "پنتاگون"، فرد مزبور در داخل دوربین عکاسی و قلم خودکارش چندین تن مواد منفجره جاسازی کرده بود !

هکذا می گویند سومین نفر ایشان، مسئولیت رانندگی اتومبیل سفارت ایران را بر عهده داشته است. "به گفته یک منبع ناشناس" !، اولا وسیله نقلیه مزبور نه یک اتومبیل معمولی، بلکه یک دستگاه تانک فوق مدرن مجهز به سکوی پرتاب موشکهای قاره پیما ! بوده است. ضمن آنکه "به اعتقاد برخی صاحبنظران" مشار الیه به علت عدم رعایت سرعت مجاز اما آن نفر چهارم، که گفته اند پیش از اعزام به این ماموریت دیپلماتیک، به اتفاق لشکریان آیت الله خمینی در جبهه خرمشهر به جنگ اشغالگران عراقی رفته بود. به گفته یکی از آجودان های "ژنرال شوراتزکف"، یگان دژبان ارتش اسرائیل، فرد چهارم را به جرم پیشدستی کردن در شکستن شاخ قوی "چاقوکش دیوانه بغداد "، باز داشت کرده است. در جاده های لبنان، توسط پلیس راهنمایی اسرائیل بازداشت شده است !  

 بدین ترتیب، پر واضح است که قضیه چهار ایرانی ربوده شده در لبنان، صد در صد مشکوک و از نظر "تحلیل گران آگاه"!، بی پایه و اساس است !

 

قصد نگارنده از نوشتن آنچه تا بدینجا خواندید، نه تحریر مطلبی طنز گونه بوده است، نه مناسبتی که به بهانه آن دست به قلم بردیم، با طنز نویسی و شوخ طبعی ها نسبتی دارد. اکنون بیست و چهارمین  سالگرد ربوده شدن چهار عضو هیات دیپلماتیک جمهوری اسلامی ایران در مسیر "بیروت"، توسط عمال تروریست رژیم صهیونیستی است و خانواده های این چهارگروگان مظلوم ایرانی، بیست و چهار سال سال است که چشم به راه آزادی عزیزان خویش اند.

 

از این میان، پدر و مادر "کاظم اخوان"، خبرنگار و عکاس ربوده شده، آرزوی دیدار فرزندشان را با خود به سینه سرد خاک بردند.

پدر "محمد تقی رستگار مقدم " و مادر " سید محسن موسوی " هم  یکی پس از دیگری از میان ما رفتند . 

فرزند خردسال آقای "سید محسن موسوی"، کاردار ربوده شده سفارت جمهوری اسلامی ایران در لبنان، اینک جوانی برومند است که خود نیز فرزندی خردسال دارد و معصومانه بیست و سومین سال فقدان سایه پرمهر پدر را بر سرش تجربه می کند.

 

 و بالاخره ... در خانه ای کوچک و قدیمی، در محله "مولوی" تهران، مادر سالخورده و رنج کشیده علمدار رشد فتح خرمشهر، "حاج احمد متوسلیان"، دردمندانه چشم به راه دریافت خبری از یوسف گمگشته خویش است.

                سرنوشت چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی، یک جریان مشمول مرور ایام شده نیست.

 

 عملیات تروریستی ربودن چهار عضو هیات دیلماتیک جمهوری اسلامی ایران توسط عمال رژیم صهیونیستی در چهاردم تیرماه 1361، برهان قاطعی بر مظلومیت ملت مقاوم ایران و سند رسوایی دشمنان انقلاب اسلامی، خصوصا محافل به اصطلاح مدافع حقوق بشر و مخالف تروریسم و بوق های تبلیغاتی امپراطوری جهانی شیطان بزرگ است. آیا مظلومیت مطلق چهار گروگان ایرانی، از یاد رفتنی و قابل فراموشی است؟ ... هرگز چنین مباد ! 

 

 

      

     در همین زمینه:

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در شنبه ششم خرداد 1385 ساعت 6:20 | سلام بر مهدی (عج)