تبليغاتX
هر بودنی نشانه حضور نیست؛ بسا خیل حاضرانی که وجودشان انعکاسی از عدم است! ... به یاد آن غائبم که با حضوری غائبانه، خاطره اش صمیمانه به دل نشسته است به رنگ انتظار
به رنگ انتظار
از زمین دل برگیر که به کس دل ندهد؛با من ای دوست بیا ...


شقایق های بی نشان ...

 

یا رب الزهرا بحق الزهرا اشف صدر الزهرا بظهور الحجة

 


شهادت جانگداز دخت رسالت، همسر ولایت و مادر امامت بر پیروان راستین حضرتش تسلیت باد

 

                              یا وجیهة عندالله اشفعی لنا عندالله

سلام علی آل یاسین ...

سلام بر قلب شکسته پیامبر ...

سلام بر بغض گلوگیر علی(ع) آنگاه که هنگام گزاردن فاطمه در قبر فرمود: "یا رسول الله؛ لقد استرجعتک الامانة "  ...

سلام بر دل بی تاب زینب (س) ...

سلام بر  جگر خون شده حسن(ع) ...

سلام بر چسمان اشکبار حسین(ع) ...

سلام بر ....

و سلام بر دل داغدار و چشمان منتظر  مهدی(عج) ...

 

 

                                   *************

 

 ۱. گرامی باد یاد و خاطره شهدای گرانقدر هفتم تیر به ویزه شهید

   مظلوم" دکتر بهشتی"  و نیز شهدای بمباران شیمیایی شهر

   سردشت ...

 

  ۲. بعد از دیماه ۱۳۷۸، این دومین تشییع بزرگ شهدا تو مشهد بود ....

        مراسم وداع با ارواح مطهر ۲۷۰ شهید مفقود الجسد و ....

                    دو شهید گمنام هم قافله سالار کاروان ....

                       همزمان با سالروز شهادت  فاطمه زهرا(س) ...

                                میعاد زیبایی بود ...

 

 امروز عجیب دلم هوای جبهه کرده بود؛ هوای فکه؛ دوکوهه، شلمچه، اروند و .....

  

                      شهیدان سخت دلتنگ و غریبم ....

 

 

         ۲۷۰ نامدار مفقود الجسد و ۲ جسد گمنام ....!

                             تضاد جالب و قابل تأملی بود .....

 

 

به راستی چه زیبا به دیدار معبود شتافتند و گوی سبقت از خاکیان و افلاکیان ربودند ....

               خوشا به سعادتشان ....

 

 

هر از گاهی  صدای ضجه مادر شهیدی به گوش می رسید.... مادری که پس از سال ها انتظار، حتی برای تشییع فرزندش هم هیچ چیز نداشت، هیچ نشونی ...

 

پدر شهیدی عکس فرزندش رو با صلابت به دست گرفته  بود ولی از گودی و سرخی چشاش می شد عمق رنجی رو که در فراق فرزندش کشیده رو فهمید ...

                                        تو که می روی به بالا، برسان سلام ما را ...

 

شهدای گمنام، ببرید از ما نام  ...

 

جانبازی درحالی که یه پاشو تو جبهه جا گذاشته بود و تو اون هوای گرم به سختی با عصا راه می رفت، اومده بود تا یه یاد اون روزای قشنگی که تو جبهه با هم داشتن، با نگاه منتظرش یارانش رو بدرقه کنه ....

 

عزیز دیگه ای که همون یه پا رو هم واسه راه رفتن نداشت، یه گوشه از رو ویلچرش، نگاهش رو با حسرت به کاروان شهدا دوخته بود ....

 

فرزند شهیدی بعد از ۱۹ سال، با روح پدر از حرف های بر دل موندش می گفت و اینکه چقدر منتظر اومدنش بوده ....

 

             امدی جان به قربانت ولی ...

   

نمی دونم چی بگم .....؟

عجیب پیوند و انسی داشتن این شهیدان با مادرشون فاطمه(س) ...

 

 

امروز حداقل چند ساعت شهر رنگ جبهه به خودش گرفته بود و ...

فضا آکنده بود از عطر حضور شهیدان ....

کاش این رنگ برای همیشه می موند ...

 

 

ای سفیران آسمانی، آلاله های پرپر سرزمین عشق؛ راهتان پاینده باد

 

 

          « یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة »

 

 

                                              **********

 

 وقتی ناله های جانسوز مادران شهدا رو می دیدم؛ هم بهشون حق می دادم و هم دوست داشتم بهشون بگم خدا رو شاکر باشید که حداقل تکلیفتون روشن شد و فهمیدید که فرزندانتون شهید شدن و ...... دیگه حداقل انتظار نمی کشید  ....

 

                         یا رب ان آهوی مشکین به ختن باز رسان

 

اما خانواده های غیورمردانی که روز ۱۴ تیرماه ۱۳۶۱، در لبنان توسط عوامل رزیم صهیونیستی ربوده شدند و هنوز هم بعد از گذشت ۲۴ سال، هیچ خبری ازشون نیومده .....!؟

 ....... اون ها چی می کشن؟ حتی نمی دونن عزیزانشون اسیرن یا شهید؟ اگه زنده هستن کجان و اگه شهیدن نشونی ازشون مونده یا نه؟!

 

۲۴ سال بی خبری یعنی:

۲۴ سال دیده به در دوختن ...

۲۴ سال  در بیم و امید زندگی کردن ...

۸۷۶۰ روز منتظر بودن ....

یعنی با کوچکترین خبری از شهادت یا شکنجه یا ....، مردن و زنده شدن ...

یعنی ....

 

پدر و مادر کاظم اخوان که حسرت به دل از این دنیا رفتند ....

مادر سید محسن موسوی  نیز ....

پدر محمدتقی رستگار مقدم  هم همینطور ....

 

اما امیدوارم  خواهران و برادران  کاظم اخوان، همسر و فرزند سید محسن موسوی، مادر  محمدتقی رستگار مقدم  و پدر و مادر زجر دیده و چشم انتظار  حاج احمد متوسلیان، پس از ۲۴ سال فراق، اینگونه میزبان جگرگوشه های خود نباشند ....

انشاء الله

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در پنجشنبه هشتم تیر 1385 ساعت 12:55 | سلام بر مهدی (عج)



ما اینگونه یاد گرفته ایم(3)

ما اينگونه ياد گرفته ايم كه هر كسي از دنيا رفت برايش بخوانيم ، از او بگوئيم و حسرت بخوريم اما يكي نيست كه بگويد چرا در حضور و حيات افراد با نام و نشان اما غريب و مظلوم از آنها ياد نمي كنيد؟!


فاطميه و حكايت در و ديوار شهرداری!

روز دوشنبه 29/3 /1385شهردار منطقه یک تهران ملاقات عمومی دارد ؛

جانباز قطع نخاعی و شیمیایی جنگ تحمیلی با بیش از 70% از کار افتادگی ، با وقت قبلی و شماره نوبت 29 وارد شهرداری می شود .شهرداری پله دارد ؛ جانباز ویلچر دارد ؛ شهرداری آسانسور ندارد . ( بجز آسانسوري كه مستقيماً به اتاق خواب شهردار مي رود و مخصوص است )


یک نفر کمک می کند ، جانباز به طبقه اول می رسد ؛ در بعضی از اتاقها باز است ؛ ببخشید قربان، محل ملاقات با شهردار کجاست ؟ درطبقه تحتانی ؟!

یک نفر کمک می کند ؛ جانباز به زیرزمین شهرداری می رسد .
ببخشید آقا ، محل ملاقات عمومی با شهردار محترم کجاست ؟ طبقه سوم ؟!!

جانباز در طبقه سوم شهرداری است . چند نفر کمک کرده اند ؟!
ملاقات عمومی شهردار زود تر از موعد تمام شده است .


رفت وآمد برای جانباز سخت است ، کارش هم با شهردار کوتاه است؛ فکر می کند بهتر است منتظر بماند، روح او با انتظار خو گرفته است ؛ از کربلای پنج تا آن روز 20 سال می شود که منتظر است !


20 سال روی ویلچر ، 20 سال روی تخت آسایشگاه جانبازان ، 20 سال با زخم ، 20 سال با درد ، یکه و تنها ، اما همواره با امید ، همواره با اعتقاد ، همیشه با لبخند .


بیش از چهار ساعت ونیم بلا تکلیفی دراتاق شهردارکه برای او زمان زیادی نیست!
هر چند جسمش ناتوان است وکنترل ادرار ومدفوعش هم با دستگاه فرستنده وگیرنده !
هر چند درون تمام بدنش سیم کشی شده و مثل آدم آهنی کار می کند .
هر چند بجز دو دست و سر و گردنش در باقی اندام خود حس ندارد و فلج است .
و هر چند ...


صبرش زیاد است ، تحملش بیش از اینهاست .


اما تحمل بی احترامی و عدم پاسخگویی مسئولان به مردم را ندارد .
نمی تواند ببیند که رفتار ناپسند عده ای که امروز پشت میزها نشسته اند ، ثمره خون پاک شهیدانی که دیروز پشت خاکریز ها جان می دادند را ضایع کند .


برادر خودش هم شهید شده است ، هر دوشان بسیجی بودند و در خط مقدم جبهه ها از جان ومال و ناموس مردم ، خاک و شرف میهن وعزت اسلام دفاع می کردند.
از مسئول دفتر شهردار می پرسد که چرا تکلیف مردم را روشن نمی کنید ؟ آیا اصلاً به شهردار اطلاع داده اید که مردم ساعت هاست منتظرند ؟ و ...


همان پاسخ های تکراری: "نمی دانیم، نمی توانیم، نمی شود، شاید شهردار خواب باشند، شاید مشغول صرف نهار و شاید هم جلسه داشته باشند، به هر حال ما نمی دانیم، نمی توانیم ، نمی شود و ...


نگاهش به مردم می افتد : چهره های در هم رفته ، سرهایی که از روی ناراحتی تکان تکان می خورند و جملاتی که در زیر لبها گفته می شود و ...


کاری باید کرد ، چیزی باید گفت ؛
می گوید اگر شما نمی توانید به شهردار بگویید ، کنار روید تا من به ایشان اطلاع دهم ؛
این را می گوید و به سمت در اتاق شهردار می رود ؛


همان مسئول دفتر اولین کسی است که او و ویلچرش را به عقب می راند ؛
دستش به دستگیره در اتاق شهردار رسیده است ؛ ماموران اجرائیات شهرداری هم هجوم می آورند !
صدا می زند : آقای شهردار ، آقای شهردار ...
یا صدای او ضعیف است و یا گوش های آقای شهردار... ؟!!


فشار ها بر او افزایش می یابد ، بدن فلجش از روی ویلچر محکم به زمین می خورد ، ویلچر او روی سنگ فرش اتاق شهردار لیز خورده و می رود ، همچنان دستش به دستگیره دراتاق شهردار است، لحظاتی بعد که بدن فلج او را مثل جارو بر روی زمین شهرداری می کشند، هنوز دستگیره اتاق شهردار در دستانش است .


جانباز ، سيّد است . ايّام فاطميه است .


صورتجلسه ای تنظیم می شود : ایراد خسارت به دراتاق شهردار ، درگیری با مامورین شهرداری در حین انجام وظیفه ؟!! جانباز را به اسارت می برند !


کلانتری 101 تجریش ؛ سردار ... هم که اتفاقا همشهری شهردار منطقه و منصوب شهردار فعلی تهران است با کلانتری تماس می گیرد ! " ان شا ا... برای انجام وظیفه ! "


در دادسرا با سپردن وثیقه آزاد می شود ....


وقتی به آسایشگاه جانبازان بقیه ا... الاعظم می رسد ، سرش خیلی درد می کند ، چون قطع نخاع است سایر اندامش حس ندارد که درد کند .


پرستار بخش می آید ، فشار خونش بالای 19 روی 12 است . به جای ادرار خون دفع می کند ، کلیه هایش خونریزی کرده است ، باید به اورژانس بیمارستان ساسان اعزام شود و ...


در حال حاضر حال عمومی این جانباز خوب نیست.

 

 منبع:وبلاگ بسیج دانشجویی امیرکبیر

|+| نوشته شده توسط zahra در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 5:57 | سلام بر مهدی (عج)