تبليغاتX
هر بودنی نشانه حضور نیست؛ بسا خیل حاضرانی که وجودشان انعکاسی از عدم است! ... به یاد آن غائبم که با حضوری غائبانه، خاطره اش صمیمانه به دل نشسته است به رنگ انتظار
به رنگ انتظار
از زمین دل برگیر که به کس دل ندهد؛با من ای دوست بیا ...


با او ؛ تا او ...

... دفعه دهم بود؟ دوازدهم؟ ... از صبح تا حالا... اصلا چرا باید چنین خوابی ببیند؟

او که با این بنده خدا حسابی ندارد!

از او چیزی نمی داند! جز این که بداخلاق است ... با چشم بسته راه می رود و ...

******

فکر میکردم این سفر، سفر آخرت است. در راه منطقه تمام مدت، قرآن دستم بود ...

گفتم : هر جا که موند و کسی نرفت، من رو همون جا اعزام کنید.

پاوه .... تازه آزاد شده بود ... واقعا جایی نبود که هر کسی برود!

احساس می کردم این جنگ، سرنوشت من را تعیین می کند... این را از همان اولین برخوردم با "برادر همت"

 و گریه هایم بعد از آن، فهمیدم ..

وقتی خواستگاری کرد، خیلی غیر منتظره بود؛ از حرص ان جلسه هم که شده بود، گفتم : نه!

گفتم: من نمیخوام ازدواج کنم ... دلیلی نداره صحبت کنم ..

خواستم برگردم اصفهان اما سخت مریض و بستری شدم ....

حاجی هم امد ملاقات و ... دوبار و تنها .....

مگه من فرماندهش هستم که اومد و همه چیز را به من گزارش داد!

******

آمدم اصفهان ... فکرش را هم نمی کردم تا اخر عمرم برادر همت را ببینم .... اما ...

 یک روز رفتم دانشگاه، بچه های منطقه سراغم را گرفتند، فکر کردم کاری هست لابد! ... هنوز احوالپرسی مان تمام نشده بود که حاجی از در آمد تو!

عصبانی شدم، برخورد تندی کردم .... اولین بار بود که خودش رو در رو خواستگاری می کرد..... گفتم: نه!

صدایش را که می شنیدم، تنم می لرزید!

******

یک سال بعد .... برای هرجا استخاره گرفتم، بد امد به جز مناطق کردستان!

رسیدیم باختران .... به دوستم گفته بودم من پاوه نمیام .... می ریم سقز!

باختران که رسیدیم، آقای مسئول پرسید کجا می خواید برید؟

دوست من گفت: پاوه

من زبانم بند امده بود!

حاجی اما پاوه نبود؛ رفته بود مکه ...

در مدرسه ای مشغول شدم ...

... مدیر مدرسه حاجی را دعوت کرده بود برای سخرانی!

رفتم کتابخانه تا با ایشان برخورد نداشته باشم؛ فرستادند دنبالم که باید در مراسم باشم.

در دفتر را باز کردم که بگویم من کار دارم و نمی توانم ...

چشمش افتاد به همت.... چقدر فرق کرده بود! نگاهش زیر بود مثل همیشه .... بلند شد و ایستاد.

گفت : خوشامدید خوب کردید دوباره تشریف اوردید پاوه!

******

فرداشب خانم دوستش را فرستاد ... خواستگاری مجدد ...

مانده بودم چکار کنم ..خسته شده بودم ... خواب هایی می دیدم که بیشتر نگرانم میکرد

نیت 40 روز روزه و دعای توسل کردم با خودم گفتم بعد از این 40 شب، اولین کسی که امد، جواب می دهم

شب سی و نهم یا چهلم بود که حاجی مجدد خواستگاری کرد و من جواب مثبت دادم.

استخاره ام ایه ای از سوره کهف: بسیار خوب است، شما برای کاری که می خواهید انجام دهید، مصیبت زیاد می کشید، اما نهایت به فوزی عظیم، دست پیدا می کنید.

******

گفتم: خانواده من چندان مذهبی نیستن .... از سپاهی ها هم خوششون نمیاد ... احتمالا مخالفت می کنن ...

شما وقتی می رید، پدرم رو راضی کنید مهر تعیین نکنند.

گفت : من وقت این کارها رو ندارم

گفتم : خب شما که وقت این کارها رو ندارید، ازدواج نکنید..... بلند شدم ...

حاجی گفت : فقط به شما بگم خطبه عقد ما جاری شده

گفتم : زندگی من همه چیزش باید برای خدا باشد. اگر لله میخواید با من ازدواج کنید، صحبت کنیم.

چقدر ادعا داشت آن روزها! چقدر خودش را حزب اللهی تر از حاجی می دانست!

اما حالا می داند؛ یعنی حس می کند که این ها نبود ...

عشق و عاشقی نبود  ...تا لحظه عقد خوشش نمی آمد! حتی بدش می آمد

یکجور توفیق بود یا رحمت، خداخواست و به او رسید انگار سهم او باشد.

******

گفت: هر بار که می گفتی کفش نمیخوام ... لباس نمیخوام .. ..خدارو شکر می کردم...توی دلم می گفتم این همونه! همون کسی که دنبالش می گشتم..

موقع عقد پدرم دوباره سر مهریه پافشاری کرد ... به حاجی گفتم: مگه قرار نبود شما صحبت کنید؟
گفت : اخه خوب نیست آدم به پدر دختری بگه من میخوام دخترتون رو بدون مهریه عقد کنم...!
دلخور شدم و به قهر بلند شدم بیام بیرون، اما حاجی اشاره کرد بنشینم ..

رو کرد به پدرم گفت: من جفت خودم رو پیدا کردم ...به خاطر این چیزها هم از دست نمیدم

******

شبی که عقد کردیم، تا صبح گریه می کرد ... نمیدانم شاید احساس گناه داشت ... یاد بسیجی های کم سن و سالی افتاده بود که شهید شده بودند... گریه کرد و قرآن خواند ...

بعد از نماز صبح، پرسید دوست داری کجا بریم؟

گفتم: گلزار شهدا

سرش را به حالت شکر رو به آسمان کرد؛ گفت: می ترسیدم غیر از این بگویی.

صبح روز بعد با هم امدیم پاوه .

همین که رسیدیم، من را گذاشت داخل همان ساختمانی که قبلا با گروه خودمان آنجا بودیم و رفت پی مشکللات ان بچه ها که سنگرشان را آب گرفته بود!

این حاجی چقدر با آن "برادر همت" که می شناخت و اصلا با همه آدم ها فرق داشت! اصلا محبت ها فرق کرده بود. شاید خطبه عقد از معجزات اسلام باشد، وقتی که جاری می شود، خیلی چیزها تغییر می کند.

******

چند روزی برای پاکسازی ارتفاعات شمشیر رفته بودند ... وقتی چشمم به حاجی افتاد، شروع کردم به گریه کردن. گفت: چرا گریه می کنی؟

و من فقط اشک می ریختم... نمی توانستم صحبت کنم ....

حاجی هم گذاشت من خوب گریه کردم ..... بعد ... مرا برد خانه عمویش و گفت میخوام برای عملیات برم جنوب.

خیلی بی تابی کردم و گفتم: با شما میام

اجازه نمی داد ... گفت : من اصلا راضی نیستم شما با من بیاید.

حاجی رفت و من سخت مریض شدم ... دلم آرام نمی گرفت ... به نیت اینکه سالم برگردد، سه روز روزه گرفتم و ظهر جمعه داشتم نماز جناب جعفر طیار می خواندم، دیدم حاجی یکی را فرستاده دنبالم که بروم دزفول.

حاجی چند متر جلوتر ایستاده بود ... تا ماشین ایستاد و بقیه پیاده شدند و حاجی امد بالا، به نظرش یک عمر طول کشید.

حاجی همین که نشست، گفت: اولین بار بود که فهمیدم چشم انتظاری چقدر تلخه. فهمیدم بدون تو چقدر غریبم

 

دوست داشتم به او بگویم پس حالا می فهمی من چه می کشم، اما دلم نیامد.. می دانستم نگران می شود.

******

رفتیم اندیمشک .. خانه های بیمارستان شهید کلانتری. حاجی گفت: ببین من کلید این خانه را نزدیک به یک ماهه که دارم، ترجیح می دادم به جای من و تو، بچه هایی که واجب ترند، بیان ساکن شن. من و تو هنوز می تونستیم خونه عمو بمونیم.....

فهمیدم مسلمانی حاجی با مسلمانی ما خیلی فرق دارد .... او بهشت را هم تنهایی نمی خواست

گاهی که از راه می رسید، دست خودم نبود، می نشستم و نیم ساعت بی وقفه گریه می کردم.

حاجی می گفت: چی شده؟ .... می گفتم: هیچی! دلم تنگ شده.

می گفت: ناراحتی من می رم جبهه؟ می گفتم: نه، همین خوبی های توست که من رو بیقرار میکنه...

******

داشت برمی گشت منطقه ... هرچه گفتم بمان، گفت باید بروم ...

صداش زدن از پایین که تلفن داره ....

دفترچه یادداشتش را باز کردم ... چند نامه داخلش بود از بچه های لشکر ...

یکیشان نوشته بود من سر پل صراط جلوی تو را می گیرم، 3 ماهه توی سنگرم نشستم به عشق رویت روی تو ...

وقتی برگشت گفتم: نمیخواد بمونی ... همین الان برو منطقه!       

جریان نامه ها رو گفتم .... حاجی ناراحت شد، گفت: اینا اسراریه بین من و بچه ها. تو فکر نکن من آدم با لیاقتی هستم ... من یک گناهی به درگاه خدا کرده ام که باید با محبت این ها عذاب پس بدهم.

 

با خودش فکر کرد آیا زنی به خوشبختی او وجود دارد و مردی به بزرگی مرد او که بشود همه چیز را کنارش تحمل کرد؟

******

حاجی سفره را از دستش گرفت ... گفت: من دوست دارم تو از دنیا هیچ سختی نکشی..... بعد از من خیلی به تو سخت می گذرد ...

... نگاهش دوید روی ساعت .... دو ساعت از نیمه شب گذشته !

صدای حاجی را شناخت. در را باز کرد ... حاجی خودش را چسبانده بود سینه دیوار.

پرسید چرا تو نمیاید؟

گفت: خجالت می کشم بعد از چند روز که نیامده ام، حالا با این وضع ...

نگاهش را از حاجی گرفت، گفت :عیبی نداره حالا بیاید ...

و بقیه حرفش را خورد ..در قلبش آنقدر غرور ، محبت و غم بود که ترسید اگر یک کلمه دیگر بگوید، اشکش سرازیر شود.

مردهای دیگر که در راحتی و رفاه هم بودند، چقدر سر زن و بچه ادعا داشتند، اما حاجی بزرگوار بود. با ان همه سختی که می کشید، جا داشت از ما طلبکار باشد... ولی همیشه با شرمندگی می امد خانه.

تکیه کلامش این بود: من نگران شماها هستم ...

                                                                  ******

 

حاجی خط بود و ..... مهمان داشتیم ..یکدفعه آشوب عجیبی توی دلم افتاد... همه چیز رو رها کردم ... امدم براش نماز و دعا خواندم ....

 

وقتی برگشت، برایش تعریف کردم؛ منقلب شد ... گفت : شاید همون وقت بوده که ما از جاده پرمین رد می شدیم. خندید و گفت : تو نمیذاری من شهید بشم.

 
من اگر در جبهه شهید نشوم، این کارهای تو؛ مهر تو، قلب مرا از هم می پاشد.

 

                                                                  ******

سر دنیا امدن پسر کوچکمان که نزدیکی های عملیات خیبر بود، حاجی گریه می کرد، می گفت : خدا امشب من رو شرمنده کرد. ... توی مکه از خدا چند چیز خواستم؛ یکی اینکه توی کشوری که نفس امام نیست، نباشم حتی برای لحظه ای. بعد تو رو از خدا خواستم( زمان طواف تو رو درکنار خودم می دیدم) و دو پسر. اخر هم دعا کردم  نه اسیر شم نه جانباز.... اینها ایمان زیاد میخواهد که من اون رو در خودم نمی بینم. از خدا خواستم هر وقت جزء اولیاء الله قرار گرفتم، درجا شهید شم.

گفتم : محال است تو شهید شی .... برای اینکه تو همه کس منی!

پدرم، مادرم، برادرم ... خدا دلش نمیاد همه کس ادم رو یک جا از اون بگیره.

حاجی برای رفتنش دعا می کرد و  من برای ماندنش ....

اما ....  او روسپیدتر بودغ دعایش مستجاب شد!

******

قبل از عملیات خیبر آمد به ما سر بزند ..... گفت: بیا بشین اینجا با تو حرف دارم ...

گفت: میدونی من الان چی دیدم؟ گفتم : نه

گفت : من جداییمون رو دیدم.

به شوخی گفتم: تو داری مثل بچه لوس ها حرف می زنی

گفت : نه تاریخ رو ببین. خدا هیچ وقت نخواسته عشاق، اونهایی که خیلی به هم دل بسته اند،با هم بمونند.

من دل نمیدادم به حرف های او...گفتم: حالا ما لیلی و مجنونیم؟

تو به من گفتی دانشگاه رو ول کن تا با هم بریم لبنان، حالا ...

حاجی انگار تازه فهمید چقدر داره حرف رفتن می زنه... گفت: نه اینطورها هم که نیست، من دارم محکم کاری می کنم، همین.

******

ماشین حاجی دیگر به سختی دیده می شد؛ خودش را دلداری داد: برمی گردد، مثل همیشه. اونقد نماز میخونم و دعا میکنم که برگرده.

همه زنگ می زدند از زن و بچه شان خبر می گرفتند جز حاجی.

یک روز که تماس گرفت، گفتم: یک زنگ هم شما بزنید، حال ما رو بپرسید، اسلام آباد رو مدام می زنند، نمیگید شاید ...

گفت : بارها بهت گفتم من پیش مرگ شما میشم... خدا داغ شماها رو به دل من نمی ذاره.

گفتم: بابا اومده منو برگردونه اصفهان. اجازه هست برم؟

گفت: اختیار باخودتونه.

نتونستم جلو بابا بایستم ... خیلی عصبانی بود ...برگشتیم اصفهان.

دو هفته بعد حاجی تلفن زد. گفت : دلم براتون تنگ شده ...

و این را چندبار تکرار کرد.

گفت اگه شد 24 ساعته میام می بینمتون و اگه نشد بفرستم دنبالتون...

گفتم : دور از جون شما، کور از خدا چی میخواد؟

گفت: با دوتا بچه سخته برای شما...

گفتم: من دلم میخواد بیام شما رو ببینم...

یک هفته گذشت .... نه از خود حاجی خبری شد نه از تماسش ...

******

خواب دید طوفان شده ... موهایش سپید شده ...

صبح فردایش بچه ها را برداشتم برای کاری رفتم اطراف اصفهان ......

خبر را از رادیوی می نی بوس شنید ...

داد زد؟ ناله کرد؟ جیغ کشید؟ ...

فقط چیزی از دلش کنده شد و در گلویش جوشید ...

گفت: نگه دارید مگه نشنیدید؟شوهرم شهید شده.

شوهرم نبود اصلا هیچ وقت در زندگی برایم حالت شوهر نداشت ... همیشه حس می کردم رقیب من است و اخر هم زد و برد.

******

من اون رو قسم داده بودم بدون ما نره ...

کشوی سردخانه را می کشند و می بینی اصلا سری در کار نیست.. می بینی کسی که آن همه برایت عزیز بوده،  همه چیز بوده ...

بدش آمد از دنیا، از آن جنازه...

گفتم : تو مریضی مارو نمی تونستی ببینی ولی حاضر شدی ما بیایم تو رو اینطوری ببینیم.

گریه کرد با صدای بلند ....  می دانست همت را همه می شناسند، می دانست باید محکم باشد، ولی ...

خم شد و به زانوهایش دست کشید، انگار پی چیزی می گشت. از آن ها که همراهش بودند، پرسید: "پاهام کو؟ پاهام؟ چرا نمی تونم راه برم؟"    و همان جا روی خاک نشست...

******

حاجی یک بنده خدا بود .... جزئی از این خلقت.... اما طعمی که در زندگی با او چشیدم، از جنس این دنیا نبود ... مال بالا بود .... مال بهشت

همیشه سر اینکه وسواس داشت حلقه ازدواج حتما دستش باشد، اذیتش می کردم. می گفتم : حالا چه قید و بندی داری؟
می گفت: حلقه سایه یک مرد یا زن در زندگیه. من دوست دارم سایه تو همیشه دنبال من باشه. من از خدا خواسته ام تو جفت دنیا و اخرتم باشی.

آخر می گویند جفت انسان چیزی است که خداوند جزء وعده های بهشتی قرار داده. خدا نمی گوید در بهشت به شما اولاد نیکو، پدر و مادر نیکو می دهم؛ می گوید به شما جفت های نیکو می دهم و من یقین دارم حاجی، جفت نیکوی من است...



این پیچک ستم پیشه ای که به آرامی بر اندام درختان تنومند حلقه می زند و زرد و خشک می کند و خود هم چنان به طراوت خویش می ماند و بالاتر می رود، چیست؟

 

درخت، این پاسدار خسته است که شب ها با سر و روی خاکی و پاهای گل گرفته به خانه باز می گردد و در قلب همسرش، آن همه غرور و محبت و غم جمع می شود که حتی از گفتن کلمه ای باز می ماند.

آن درخت رو به زردی این مرد است که او را بعد از آزادی شهر، ضعیف و از حال رفته و بیهوش به خانه اش می رسانند.

 پیچک محبتی که تسخیر می کند رحم نمی کند؛ زرد و ضعیف می کند و خود هم چنان با طراوت و خیال انگیز قد می کشدو بالاتر می رود.

 

چشمان زیبای همت در وداع، تر می شوند و لب هایش از دردی پنهان بر هم فشرده می شود تا دل بکند و شیره جانش را ذره ذره در طراوت و شادابی عشقی که به گردش حلقه زده است، رها کند.

 

 * همت به روایت همسر

 *  بانوی ماه

 

 

|+| نوشته شده توسط zahra در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 4:32 | سلام بر مهدی (عج)